نمی شود همیشه دشمن خو به همه چیز چنگ اندازی
این شعر ریلکه را خیلی دوست دارم در این غروب دلگیر غربت آن را تقدیم میکنم به همه دوستان.
آسودن! و سرانجام مهمان شدن!
نمی شود زبون وار به آرزوهایت ناخنک بزنی
نمی شود همیشه دشمن خو به همه چیز چنگ اندازی؛
سرانجام می گذاری هرچه رخ می دهد، بدهد.
و می دانی: هرچه پیش آید خوش است!
دلیری نیز روزگاری باید تن بگسترد.
خود را در ابریشم و کتان فروپیچد. بی خیال ِ همه چیز!
همیشه که نمی توان سرباز بود.
بگذار کاکل ات رها، و گریبانت باز شود، و راحت بنشینی بر تشکچه ی ابریشمین! بگذار آرامش پس از تن شویی تا نوک انگشتانت بدود!
آن وقت می آموزی زنان چه اند و آن سفیدتنان در چه کارند! و آن آبی پوشان به چه می مانند! و دست های خود را در چه حالتی می گیرند و آوای خنده شان چگ.نه است؛
وقتی پسران موطلایی
طبق های زیبای مملو از میوه های آبدار به مجلس می آورند.
+ نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت 19:23  توسط نازی مانوی
|
